صنم بانو


Tuesday, October 26, 2004

● ???



● ??? ?? ??? ???



........................................................................................

Saturday, August 17, 2002

● دوشنبه شب از ايران برگشتم. بعد از کلي علاÙ�ÙŠ توي Ù�رودگاه Ù�رانکÙ�ورت به خاطر دو ساعت تاخير هواپيما. Ú©Ù‡ بالاخره هم کسي Ù†Ù�هميد چرا!! يعني اصلا کسي نپرسيد چرا!
رسيدم. خسته و داغون. �علا هم تا اطلاع ثانوي دلتنگ (بخوانيد home sick) ايران هستم و کل م�هوم زندگي برام ر�ته زير سوال!!!


........................................................................................

Tuesday, July 09, 2002

● سلام. امروز يه عالمه شادي توي دل صنم بانو هست Ú©Ù‡ دلش نيومد با شما قسمت نکنه :
امروز روز تولد صنم بانوست. دو روز ديگه صنم بانو ميره ايران . سه روز ديگه هم خواهر کوچولوي صنم بانو عروس ميشه.
ديگه از اين بهتر چي مي تونه بشه؟!!
به قول سهراب:
(من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشيار است.. )


........................................................................................

Saturday, June 22, 2002

● اÙ�سانه خوبم! نامه ات رو باز کردم Ùˆ بوي ياسي Ú©Ù‡ تو مهربان توي پاکت گذاشته بودي منو برد به بيست سال پيش...
******
من شدم اون دخترک پنج شش ساله اي که موهاي �ر�ري خرمايي رنگش رو با دو تا روبان خال خالي قرمز دو طر� صورتش مي بست و وقتي مي خنديد جاي خالي دو تا از دندونهاي شيري جلوش که تازه ا�تاده بودن معلوم ميشد. دخترکي که تازه پدرش براش کتاب هاي قصه دختراي ننه دريا و هاجر عروسي داره رو خريده بود.
تابستون که مي شد با چه التماسي از مامانش اجازه مي گر�ت که شب رو پيش پدربزرگ و مادربزرگش بمونه. عاشق خونه بزرگ و قديمي اونا بود. خونه اي که اتاق هاش پنجره هاي قدي رو به قبله داشت و توي راه پله هاي پشت بومش پر بود از کوزه هاي س�الين سبز رنگي که پاييز مادر بزرگ توش به تعداد تمام بچه هاش ترشي درست ميکرد. و اون حياط بزرگ با اون حوض شش ضلعي آبي رنگ که دور تا دورش رو باغچه گر�ته بود. باغچه اي که پر بود از گلهاي محمدي و يک درخت توت بزرگ. درختي که هنوز طعم شيرين و داغ توتهاي درشتش توي عصرهاي تابستون زير دندونمه. درختي که پير بود و تنومند. مثل خود پدربزرگ. پدربزرگي که سالها بود تنگي ن�س خونه نشينش کرده بود و دخترک هيچ وقت نمي �هميد که چرا اون هميشه ن�س ن�س ميزنه. پدربزرگي که تمام عشقش نوه هاي نامهربونش بودن و گلدوناش که دورتادور باغچه چيده بود. گلدونهايي که اون اواخر ديگه ن�سش حتي ياري نميکرد که تا حياط بره و آبشون بده و چه قدرغصه اون (حيوونها) رو مي خورد که دارن از بي آبي خشک ميشن. و چه التماسي ميکرد به اين و اون که (يه تک پا برن تو حياط و اون حيوونک ها رو آب بدن).
گلدونهاي شمعدوني و ياس . گلهاي ياس سپيد. و دخترک عاشق اين بود که شبها کنار مادربزرگ توي ايوون بخوابه و به قصه کريم آقا گوش بده (مادربزرگ! يادت هست که يک روز وقتي بزرگتر شده بودم گ�تي همه آن قصه ها را از خودت درآورده بودي و من چه قدر غصه ام گر�ت؟) و صبح به صبح يه کاسه دستش بگيره و گلهاي ياس رو دونه دونه بچينه و ببره پيش پدربزرگ. و پدربزرگ نخ و سوزن برداره و از ياس يک گردنبند درست کنه و دخترک بندازه به گردنش يا مثل يه تاج بذاره روي موهاش.
پدربزگ رو سالها پيش اون بيماري مزمن از پا انداخت و بچه هاش تصميم گر�تن که مادربزرگ خونه به اون بزرگي نميخواد. امروز سر جاي اون خونه يک ساختمون چندطبقه قد کشيده با پنجره هاي کوچيک. و از اون همه گلدون ياس �قط يکي باقي مونده. همون گلدون بزرگي که دخترک وقتي ديد مادربزرگ داره گلدونها رو مي بخشه به در و همسايه از مادربزرگ گر�ت و چه قدر به اين و اون التماس کرد تا بالاخره پدرش يه وانت کرايه کرد و گلدون رو آورد به خونشون.
امروز سالها از اون روزها ميگذره. از اون (روزهاي سالم سرشار). اون دخترک حالا بزرگ شده و �رسنگها دور از اون سرزمينه. مادربزرگ سکته مغزي کرده و حالا حتي به سختي ميتونه حر� بزنه. و اون گلدون ياس توي تراس جلوي اتاق سابق اون دخترک در ايران حالا واسه مادر شده يادگار پدرش و دخترش. اون گلدون همچنان تابستونها غرق گل ميشه. اما حالا هيچ کس نيست که با گلهاش گردنبند درست کنه.
امروز سالها از اون روزها ميگذره و براي دخترک ياس شده سمبل تمام چيزاي قشنگ. سمبل پاکي سمبل کودکي سمبل محبت بي بديل پدربزرگ و مادربزرگ و سمبل تموم اون روزاي قشنگ.
******
ا�سانه خوبم از اين همه محبتت ممنونم.


........................................................................................

Thursday, June 20, 2002

● وقتي عاشق شدم دنيا شد مثل ÙŠÚ© بادکنک بزرگ Ùˆ رÙ�ت بالا.
اونقدر ر�ت بالا تا بالاخره ترکيد!
يادم باشه د�عه ديگه که عاشق شدم يه نخ ببندم سر دنيا که نتونه خيلي بالا بره.
( شل سيلورستاين)


........................................................................................

Thursday, May 23, 2002

● آي مردم از خوشي! Ú†Ù‡ قدر آمريکا خوب است! Ú†Ù‡ قدر آرادي از نوع آمريکايي خوب است!
آدم اينجا آزاد است که هر کاري دلش مي خواهد بکند؛ آدم اينجا آزاد است که هر جوري دلش ميخواهد لباس بپوشد. اصلا مي تواند لباس نپوشد! اينجا مي شود با تمام آدم ها خوابيد؛ زن و مرد! اصلا ميتوان در آن واحد با چند ن�ر سکس داشت! يعني اصلا اگر چنين تجربه اي نداشته باشيد خيلي ول معطليد! باور نمي کنيد؟ شب ها ساعت ۱۱ شبکه (�اکس) را نگاه کنيد.
اينجا آزاديد که هر چه قدر دلتان مي خواهد مشروب بخوريد و بعد راه بي�تيد توي خيابان ها و هر چه قدر دلتان مي خواهد درد هايتان را �رياد بزنيد و مطمئن باشيد که هيچ احدي مزاحمتان نخواهد شد که هيچ حتي ککش هم نخواهد گزيد!
واي که چه قدر آمريکا خوب است! چه قدر پپسي و کوکاکولا خوب است! چه قدر مکدونالد خوب است! و من چه قدر (کول) هستم وقتي عينک (جورجيو آرماني) ام را ميزنم وپيراهن (گپ) و شلوار (لي وايز) ام را با ک�ش هاي (نايکي) ام ميپوشم.
چه قدر زتدگي اينجا راحت است! اينجا اصلا لازم نيست وقتتان را با �کر کردن تل� کنيد! اينحا همه چيز حاضر و آماده است؛ از غذا گر�ته تا الگو براي زندگي کردن! (هاليوود) براي زندگي تان انواع و اقسام الگوهاي پيش ساخته را آماده مي کند! هيچ نگران نباشيد اگر يکي از الگو ها برايتان (کار) نميکند! (هاليوود) اينقدر قالب دارد که بالاخره شما در يکي مي گنجيد و تمام ات�اقاتي که در زندگيتان مي ا�تد را ميتوانيد با يکي از آنها تطبيق دهيد!
شما اصلا لازم نيست زحمت بکشيد؛ اينجا تلويزيون به جاي شما �کر ميکند تا شما �رصت بيشتري براي ("fun") داشته باشيد!
واي که چه قدر موسيقي آمريکايي خوب است! چه قدر (بريتني اسپيرز) خوب است! و چه قدر آدم هاي �يلم هاي (هاليوود) نازند و چه قدر خوب است که هميشه همه به هم ميرسند! چه قدر زندگي آمريکايي زيباست!
خانمها و آقايان! اينجا آمريکاست! اينجا بزرگترين آرزوي دختر ها راه يا�تن به خانواده شري� ("play boy") است! و بهترين دوست دختر بچه ها (س�يد بر�ي) است!
واي که چه قدر آمريکا خوب است!



........................................................................................

Wednesday, May 22, 2002

● بعضي وقتها بعضي بوها صداها ترانه ها بعضي مزه ها آدم رو به کجاها Ú©Ù‡ نمي برن...
بوي خاک بارون خورده. بوي عل�. مزه يه وي�ر شکلاتي.
همين چند دقيقه پيش يک ترانه (ابي)! من رو برداشت و برد به چندين سال پيش..جشن عروسي يه دوست و...و عشق بيست سالگي.
هنوز هم برنگشتم...


........................................................................................

Home