● اÙ�سانه خوبم! نامه ات رو باز کردم Ùˆ بوي ياسي Ú©Ù‡ تو مهربان توي پاکت گذاشته بودي منو برد به بيست سال پيش...
******
من شدم اون دخترک پنج شش ساله اي که موهاي �ر�ري خرمايي رنگش رو با دو تا روبان خال خالي قرمز دو طر� صورتش مي بست و وقتي مي خنديد جاي خالي دو تا از دندونهاي شيري جلوش که تازه ا�تاده بودن معلوم ميشد. دخترکي که تازه پدرش براش کتاب هاي قصه دختراي ننه دريا و هاجر عروسي داره رو خريده بود.
تابستون Ú©Ù‡ مي شد با Ú†Ù‡ التماسي از مامانش اجازه مي گرÙ�ت Ú©Ù‡ شب رو پيش پدربزرگ Ùˆ مادربزرگش بمونه. عاشق خونه بزرگ Ùˆ قديمي اونا بود. خونه اي Ú©Ù‡ اتاق هاش پنجره هاي قدي رو به قبله داشت Ùˆ توي راه پله هاي پشت بومش پر بود از کوزه هاي سÙ�الين سبز رنگي Ú©Ù‡ پاييز مادر بزرگ توش به تعداد تمام بچه هاش ترشي درست ميکرد. Ùˆ اون ØÙŠØ§Ø· بزرگ با اون ØÙˆØ¶ شش ضلعي آبي رنگ Ú©Ù‡ دور تا دورش رو باغچه گرÙ�ته بود. باغچه اي Ú©Ù‡ پر بود از گلهاي Ù…ØÙ…دي Ùˆ ÙŠÚ© درخت توت بزرگ. درختي Ú©Ù‡ هنوز طعم شيرين Ùˆ داغ توتهاي درشتش توي عصرهاي تابستون زير دندونمه. درختي Ú©Ù‡ پير بود Ùˆ تنومند. مثل خود پدربزرگ. پدربزرگي Ú©Ù‡ سالها بود تنگي Ù†Ù�س خونه نشينش کرده بود Ùˆ دخترک هيچ وقت نمي Ù�هميد Ú©Ù‡ چرا اون هميشه Ù†Ù�س Ù†Ù�س ميزنه. پدربزرگي Ú©Ù‡ تمام عشقش نوه هاي نامهربونش بودن Ùˆ گلدوناش Ú©Ù‡ دورتادور باغچه چيده بود. گلدونهايي Ú©Ù‡ اون اواخر ديگه Ù†Ù�سش ØØªÙŠ ÙŠØ§Ø±ÙŠ نميکرد Ú©Ù‡ تا ØÙŠØ§Ø· بره Ùˆ آبشون بده Ùˆ Ú†Ù‡ قدرغصه اون (ØÙŠÙˆÙˆÙ†Ù‡Ø§) رو مي خورد Ú©Ù‡ دارن از بي آبي خشک ميشن. Ùˆ Ú†Ù‡ التماسي ميکرد به اين Ùˆ اون Ú©Ù‡ (يه تک پا برن تو ØÙŠØ§Ø· Ùˆ اون ØÙŠÙˆÙˆÙ†Ú© ها رو آب بدن).
گلدونهاي شمعدوني Ùˆ ياس . گلهاي ياس سپيد. Ùˆ دخترک عاشق اين بود Ú©Ù‡ شبها کنار مادربزرگ توي ايوون بخوابه Ùˆ به قصه کريم آقا گوش بده (مادربزرگ! يادت هست Ú©Ù‡ ÙŠÚ© روز وقتي بزرگتر شده بودم Ú¯Ù�تي همه آن قصه ها را از خودت درآورده بودي Ùˆ من Ú†Ù‡ قدر غصه ام گرÙ�ت؟) Ùˆ ØµØ¨Ø Ø¨Ù‡ ØµØ¨Ø ÙŠÙ‡ کاسه دستش بگيره Ùˆ گلهاي ياس رو دونه دونه بچينه Ùˆ ببره پيش پدربزرگ. Ùˆ پدربزرگ نخ Ùˆ سوزن برداره Ùˆ از ياس ÙŠÚ© گردنبند درست کنه Ùˆ دخترک بندازه به گردنش يا مثل يه تاج بذاره روي موهاش.
پدربزگ رو سالها پيش اون بيماري مزمن از پا انداخت و بچه هاش تصميم گر�تن که مادربزرگ خونه به اون بزرگي نميخواد. امروز سر جاي اون خونه يک ساختمون چندطبقه قد کشيده با پنجره هاي کوچيک. و از اون همه گلدون ياس �قط يکي باقي مونده. همون گلدون بزرگي که دخترک وقتي ديد مادربزرگ داره گلدونها رو مي بخشه به در و همسايه از مادربزرگ گر�ت و چه قدر به اين و اون التماس کرد تا بالاخره پدرش يه وانت کرايه کرد و گلدون رو آورد به خونشون.
امروز سالها از اون روزها ميگذره. از اون (روزهاي سالم سرشار). اون دخترک ØØ§Ù„ا بزرگ شده Ùˆ Ù�رسنگها دور از اون سرزمينه. مادربزرگ سکته مغزي کرده Ùˆ ØØ§Ù„ا ØØªÙŠ Ø¨Ù‡ سختي ميتونه ØØ±Ù� بزنه. Ùˆ اون گلدون ياس توي تراس جلوي اتاق سابق اون دخترک در ايران ØØ§Ù„ا واسه مادر شده يادگار پدرش Ùˆ دخترش. اون گلدون همچنان تابستونها غرق Ú¯Ù„ ميشه. اما ØØ§Ù„ا هيچ کس نيست Ú©Ù‡ با گلهاش گردنبند درست کنه.
امروز سالها از اون روزها ميگذره Ùˆ براي دخترک ياس شده سمبل تمام چيزاي قشنگ. سمبل پاکي سمبل کودکي سمبل Ù…ØØ¨Øª بي بديل پدربزرگ Ùˆ مادربزرگ Ùˆ سمبل تموم اون روزاي قشنگ.
******
اÙ�سانه خوبم از اين همه Ù…ØØ¨ØªØª ممنونم.
● وقتي عاشق شدم دنيا شد مثل ÙŠÚ© بادکنک بزرگ Ùˆ رÙ�ت بالا.
اونقدر ر�ت بالا تا بالاخره ترکيد!
يادم باشه د�عه ديگه که عاشق شدم يه نخ ببندم سر دنيا که نتونه خيلي بالا بره.
( شل سيلورستاين)