صنم بانو


Saturday, June 22, 2002

● اÙ�سانه خوبم! نامه ات رو باز کردم Ùˆ بوي ياسي Ú©Ù‡ تو مهربان توي پاکت گذاشته بودي منو برد به بيست سال پيش...
******
من شدم اون دخترک پنج شش ساله اي که موهاي �ر�ري خرمايي رنگش رو با دو تا روبان خال خالي قرمز دو طر� صورتش مي بست و وقتي مي خنديد جاي خالي دو تا از دندونهاي شيري جلوش که تازه ا�تاده بودن معلوم ميشد. دخترکي که تازه پدرش براش کتاب هاي قصه دختراي ننه دريا و هاجر عروسي داره رو خريده بود.
تابستون که مي شد با چه التماسي از مامانش اجازه مي گر�ت که شب رو پيش پدربزرگ و مادربزرگش بمونه. عاشق خونه بزرگ و قديمي اونا بود. خونه اي که اتاق هاش پنجره هاي قدي رو به قبله داشت و توي راه پله هاي پشت بومش پر بود از کوزه هاي س�الين سبز رنگي که پاييز مادر بزرگ توش به تعداد تمام بچه هاش ترشي درست ميکرد. و اون حياط بزرگ با اون حوض شش ضلعي آبي رنگ که دور تا دورش رو باغچه گر�ته بود. باغچه اي که پر بود از گلهاي محمدي و يک درخت توت بزرگ. درختي که هنوز طعم شيرين و داغ توتهاي درشتش توي عصرهاي تابستون زير دندونمه. درختي که پير بود و تنومند. مثل خود پدربزرگ. پدربزرگي که سالها بود تنگي ن�س خونه نشينش کرده بود و دخترک هيچ وقت نمي �هميد که چرا اون هميشه ن�س ن�س ميزنه. پدربزرگي که تمام عشقش نوه هاي نامهربونش بودن و گلدوناش که دورتادور باغچه چيده بود. گلدونهايي که اون اواخر ديگه ن�سش حتي ياري نميکرد که تا حياط بره و آبشون بده و چه قدرغصه اون (حيوونها) رو مي خورد که دارن از بي آبي خشک ميشن. و چه التماسي ميکرد به اين و اون که (يه تک پا برن تو حياط و اون حيوونک ها رو آب بدن).
گلدونهاي شمعدوني و ياس . گلهاي ياس سپيد. و دخترک عاشق اين بود که شبها کنار مادربزرگ توي ايوون بخوابه و به قصه کريم آقا گوش بده (مادربزرگ! يادت هست که يک روز وقتي بزرگتر شده بودم گ�تي همه آن قصه ها را از خودت درآورده بودي و من چه قدر غصه ام گر�ت؟) و صبح به صبح يه کاسه دستش بگيره و گلهاي ياس رو دونه دونه بچينه و ببره پيش پدربزرگ. و پدربزرگ نخ و سوزن برداره و از ياس يک گردنبند درست کنه و دخترک بندازه به گردنش يا مثل يه تاج بذاره روي موهاش.
پدربزگ رو سالها پيش اون بيماري مزمن از پا انداخت و بچه هاش تصميم گر�تن که مادربزرگ خونه به اون بزرگي نميخواد. امروز سر جاي اون خونه يک ساختمون چندطبقه قد کشيده با پنجره هاي کوچيک. و از اون همه گلدون ياس �قط يکي باقي مونده. همون گلدون بزرگي که دخترک وقتي ديد مادربزرگ داره گلدونها رو مي بخشه به در و همسايه از مادربزرگ گر�ت و چه قدر به اين و اون التماس کرد تا بالاخره پدرش يه وانت کرايه کرد و گلدون رو آورد به خونشون.
امروز سالها از اون روزها ميگذره. از اون (روزهاي سالم سرشار). اون دخترک حالا بزرگ شده و �رسنگها دور از اون سرزمينه. مادربزرگ سکته مغزي کرده و حالا حتي به سختي ميتونه حر� بزنه. و اون گلدون ياس توي تراس جلوي اتاق سابق اون دخترک در ايران حالا واسه مادر شده يادگار پدرش و دخترش. اون گلدون همچنان تابستونها غرق گل ميشه. اما حالا هيچ کس نيست که با گلهاش گردنبند درست کنه.
امروز سالها از اون روزها ميگذره و براي دخترک ياس شده سمبل تمام چيزاي قشنگ. سمبل پاکي سمبل کودکي سمبل محبت بي بديل پدربزرگ و مادربزرگ و سمبل تموم اون روزاي قشنگ.
******
ا�سانه خوبم از اين همه محبتت ممنونم.


........................................................................................

Thursday, June 20, 2002

● وقتي عاشق شدم دنيا شد مثل ÙŠÚ© بادکنک بزرگ Ùˆ رÙ�ت بالا.
اونقدر ر�ت بالا تا بالاخره ترکيد!
يادم باشه د�عه ديگه که عاشق شدم يه نخ ببندم سر دنيا که نتونه خيلي بالا بره.
( شل سيلورستاين)


........................................................................................

Home